
دوباره یهو چند هفته ننوشتم...نمیدونم چی میشه یهو...دفعه قبل نوزدهم دی بوده...تو این دو هفته رفتیم چیکارا کردیم؟!جرم گیری دندون رفتیم...که همه چی هم خوب بود...از دفعه بعد به جاى نود و خرده اى يورو ميشه ١٢٠ يورو!!!دیگه جشن سال نو دانشگاه تو ساختمون اصلی بود كه خوب هم بود.دیگه برف خوبی اومد و ما فهمیدیم که لاستیک زمستونی نداریم!!! و باید لاستیک ها رو عوض میکردیم! دو تا هم لاستيك نو خريديم، شد تقريباً سيصد يورو! يه روز هم از خونه كار كردم چون ماشين نداشتيم!آقای ف. رفت دیدن دوست قدیمش باستیان تو شهر ...
ادامه مطلب
ديشب خواب ديدم با بابام رفتيم شمال...درياى شمال آبى بود و صاف و قشنگ...من از يه جايي سر خوردم و پريدم تو آب...بابام نگران بود كه شيرجه كه ميزنم سرم نخوره به سنگى چيزى! پاترول تو آب غوطه ور بود! تعجب كرده بودم كه چطور بابام ماشين رو اينجورى تو آب ول كرده!!! ديگه چيزى يادم نيست......
ادامه مطلب
يكشنبه هفته پيش هم بهتر از شنبه نگذشت راستش...من خودم رو با گوشى سرگرم كردم و پادكست گوش دادم و آقاى ف. هم نميدونم چيكار كرد...خونه رو بعد از نميدونم چند هفته واقعاً جارو زدم و همه پنجره هارو باز كردم كه هوا عوض شه! رفتم دوش گرفتم بعدش و وقتى تو آشپزخونه بودم يهو يه صداى ويييييييز مانند اومد! كه من نميدونم چرا فكر كردم از يخچال هست! يه بار ديگه هم عصر همين صدا اومد...موقعى كه داشتم جارو ميزدم حس كردم يه بوى بدى مياد نزديك دم در خونه! مثل بوى ماهى! كه هرازچند گاهى قبلاً هم حسش كرده بودم! چون هميش...
ادامه مطلب
چهارشنبه صبح دوباره وقت دکتر داشتم...آقای ف. ایندفعه باهام نیومد دیگه...یعنی اومد من رو رسوند و رفت بعدش...دکتر گفت همه چی بنظر خوب میاد و اون قرص رو هم دیگه نیازی نیست که بخورم و تا جمعه باید صبر کنم و جمعه این آمپول رو خودم تزریق کنم!!! خودم! تو خونه! پرسیدم چه شکلیه؟ گفت شبیه خودکار میمونه و فشار میدی تو شکمت و خیلی راحته و اینا! حالا من اومدم خونه نگاه میکنم میبینم شبیه به خودکار نیست! شبیه آمپول معمولی میمونه! یه سری ویدیو نگاه کردم دیدم من نمیتونم! امروز صبح رفتم برام اونجا زدن! تو راه برگ...
ادامه مطلب
خوب تا اونجا رسيدم كه شب يكشنبه برگشتيم خونه و دوشنبه دوباره راه افتاديم به سمت فرودگاه...همه چى هم خوب بود و رسيديم فرودگاه و طبق چيزى كه قرار بود رفتيم چمدون هامون رو بگيريم كه گفتن چمدونى نيست!!! و به احتمال زياد چمدون رفته تركيه و بعد ايران! يا حالا تو تركيه مونده!!! حالا ديگه بماند كه من چقدر عصبانى شدم و اينا ولى بعدش رفتيم چك اين كنيم طرف گفت پرواز تركيه به تهران بنظر مياد جاى خالى نداره ...
ادامه مطلب
بعضى وقت ها انگار دارم با ديوااااار حرف ميزنم! خستم ميكنه! اين انتظارى كه يه چيزى بگه و مكالمه رو پيش ببره...خسته ميشم...خيلى خسته! من وظيفم تو زندگى اين نبود! من نبايد نقشم اين ميشد!! همين مامانم كه اون موقع ها كه هنوز باهاش حرف زدم...همون شش، هفت سال پيش ميگفت تو بايد مشوق باشى يه بار نگفته بود مثلاً به به كه درست رو پاس كردى نمره اش مهم نيست! ...
ادامه مطلب
از دفعه قبل كه نوشتم بايد تقريباً نه روزى گذشته باشه...قرص هارو بايد بخورم تا سه شنبه و...
ادامه مطلب
امروز رفتم دوباره دكتر...يعنى پريروز زنگ زده بودم بخاطر ...
ادامه مطلب
مامانم دیشب گفت م. کلی کمک ک. کرده واسه اسکنر و اینا! بعد من اینجوری بودم که من این همه سالها هزارها بار از پشت تلفن ساعت ها مشغول همچین کمکی بودم!!! سااااااعت ها واقعاً! معمولاً هم بعدش به شوخی به بابام میگفتم فقط من تو بچه هات به درد میخورم!!! دیشب یه ذره ناراحت شدم راستش! احمقانس، نه؟ اینکه ناراحت شدم، یا حسودیم شد؟! این همه ساااااااال!+آقای ف. امروز یه مصاحبه کاری داره.+مامانم امشب کلی مهمون داره که از همسایه ها هستن و دختر داییش...+ما دیروز میخواستیم بریم باشگاه ولی نرفتیم چون من کارم طول ک...
ادامه مطلب
نميدونم چرا ياد دوست قديمى و در اون زمانهاى دور صميمى بابام افتادم...يه موقع خيلى با هم صميمى بودن...يه نسبت فاميلى هم داشتن...يه موقع جمعه ها با هم ميرفتيم پارك و اونجا بدمينتون بازى ميكرديم و پياده روى ميكرديم...يادم نمياد كه چى شد كه رابطشون بهم خورد...ميدونم يه آدمايى هم خواستن آشتيشون بدن ولى رابطه هيچ وقت مثل قبل نشد...بابام كه رفت، خانومش كه زنگ زده بود گفت ببخشيد اگه دارم آروم حرف ميزنم، آلزايمر داره، نميخوايم اصلاً چيزى بهش بگيم يا بذاريم بفهمه...اگه يادش بياد بابا رو خيلى بهم ميريزه......
ادامه مطلب
امروز وسط كار رفتم دكتر و برگشتم...شانس آوردم اون موقع بارون شديد نبود...دكتر گفت همه چى خارج شده و هيچى نيست و همه چى خوبه......
ادامه مطلب
دوشنبه صبح طرفاى ساعت شش و نيم اينا ديگه رسيدم خونه...مامانم تو خواب اومد در رو باز كرد، بهش گفتم برو يه ذره ديگه بخواب تا من هم برم يه دوشى بگيرم...چمدونم رو آوردم پايين و دوش گرفتم و مبل تخت شو رو باز كردم و ملحفه كشيدم و اين كارا...يه موقع ديگه خوابم برد...ناهار خورديم و شبش سفره هفت سين چيديم ولى ديگه بيدار نمونديم واسه سال نو...سه شنبه صبح عمه و س. ساعت شش و ربع صبح اينجا بودن، كه بريم پيش بابا...آخه تولدش هم بود...
ادامه مطلب
فرودگاه نوشت…نشستم تو فرودگاه امام، دارم برميگردم خونه…به قول ك. اين فاجعه اى كه پيش اومد و هى بهش گفتم نگو فاجعه…ولى فاجعه اس…خيلى تو اين مدت ١٩ روز سعى كردم خوب باشم، بخاطر مامانم، روحيه بدم به مامانم، شب ها رفتم پايين گريه كردم…يه چند شبى هم گريه نكردم و تو طول روز گريه كردم در خفا…ولى خيلى الكى مارو گذاشتى و رفتى…دوستت داريم ما…نميخوام با گريه هام روحت آزرده بشه…نميخوام اذيت بشى يوقت…ببخشيد اگه نميتونم خودم رو كنترل كنم…چون جات خاليه! جات خيلى خاليه! ميدونستم كه بالاخره يه روزى ميشه…ولى اينج...
ادامه مطلب
جمعه شروع كرد به برف اومدن و نشست...خيلى قشنگه...ما كه خونمون نزديك محل كارمون هست و مشكلى نداريم ولى بعضى همكارام زودتر رفتن خونه كه به مشكل نخورن تو راه برگشت...شنبه هم رفتيم خريد كلى براى خونه و بالاخره بعد از سه تا سوپرماركت همه چيز رو تونستيم بخريم! نميدونم چرا گل كلم و كدو كمياب شده بود!!! ...
ادامه مطلب