سال پیش نگاری...

خرید بک لینک

این یکی دو روزه خیلی اومدم اینجا...دلیلش شاید میتونه این باشه که دفعه قبل که رفتم ایران دفتر خاطرات های قدیمیم رو با خودم و چند روز پیش برای یگی از دوستام صفحه اول از اولین دفتر خاطراتم رو فزستادم...و اون پرسید همیشه مینوشتی و هنوز مینویسی؟ فکر کردم چه خوب میشد اگه تو زندگیم مثلاً هر روز حداقل چند خط نوشته بودم..

من کلاً قکر کنم خیلی در زندگیم نوشتم ولی خیلی سالها و ماهها یهو خاموش شدم...یه دفتر خاطزات هم داشتم که توش اون موقع ها نمیدونم چرا انگلیسی مینوشتم...بعد اینو مامانم پیدا کرذه بود و خونده بود و فهمیده بود دوست پسر دارم!!! حالا اون موقع واقعاً دوست پسر چی بود حالا! من زنگ میزدم بهش و اون حتی شماره منم نداشت...بعد مامانم کلاً یه انفجاری با من دعوا کرد ها! منم دفترم رو پاره کردم...انقدر الان دلم میسوزه...

برای همین هی فکر کردم که بیام بنویسم...
راستش یه بار هم نوشتم و همش پاک شد...ولی اشکال نداره...دوباره هم میتونم بنویسم...نوشته بودم که کجاها رفتیم پارسال و اینا...یعنی تو سال 2019. پارسال عید رفتیم ایران...یعنی تو مارچ رفتیم ایران...برادرم هم اومد...خیلی هم سورپرایزی رفتیم...یعنی کلاً مامانم اینا اصلاً و ابداً نمیدونستن که ما میایم...ساعت چهار اینای صبح هم رسیدیم...تا ویزا و اینای آقای ف. رو گرفتیم و تاکسی گرفتیم رفتیم خونه طرف های 5 و نیم اینا بود...حالا نه هیچ جا باز بود...نه کاری میشد کرد...نه من کلید خونه رو داشتم...!!! نشستیم رو مبل تو آسانسور تا یه کافه باز کنه طرفای هفت و نیم و اینا! رفتیم صبحانه خوردیم و دیگه آقای ف. داشت همونجا سر میز خوابش میبرد...! دیگه نه اینا رفتیم خونه! مامانم و بابام خونه نبودن! مامانم که واسه خوش شااااد رفته بود استخر! خلاصه برادرم در رو باز کرد و سورپرایز و اینا...بعد من همینجوری یه ذره رو مبل خوابیدم تا بابام اومد و بعدش مامانم و...مامانم که اصلاً دیگه خیلی سورپرایز شد و اشک تو چشاش جمغ شد و اینا...اولش که صدای من رو شنید، فکر کرد از پشت تلفن و ایناس...خلاصه برادرم هم شاهکاری که زده بود رو نشون داد!!!!!!!!! توضیح بیشتر فکر نکنم لارم باشه...فکر نکنم یادم بره ختی اگه بیست سال دیگه هم اینو بخونم...!!!! ایران هم کار خیلی خاصی نکردیم راستش...از این کافه، به اون کافه و توچال و شب چهارشنبه سوری و عید و اسکی پیست دیزین و عصبانیت من از یخ زدن دست و پام و باملند و مهمونی های عید و رستوران سنتی شب آخر و اینکه دستگاه کارت بانک من رو روز اول که رسیدیمحورد و...کلاً اینجور داستان ها...
دیگه بعدش برگشتیم و من روز اولی هم که اومدم دوباره سر کار، یه بسته گز هم اوردم واسه همکارام و اینا...کلاً تو جای قبلی که کار میکردم، هیچوقت این کار رو نکرده بودم...البته اینجا اصلاً هم مرسوم نیست...

تو جولای با همکارهام یه روز رفتیم هلند...راستش اینجا مرسومه که تو تابستون، وقتی هوا خوبه، یه کاری میکنن...تو محل کار قبلیم هم همین بود...منتها من کلاً همیشه اونجا این روز رو مرخصی میگرفتم...نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم...میخواستم فرار کنم بیام خونه...یه همچین حسی بود! اینجا ولی بهتر بود...البته الان که دارم این رو مینویسم با رییسم خیلی همچین خیلی خوشحال نیستم...
رفتیم هلند و صبحانه خوردیم و یه ذره شهر رو گشتیم و عصرش برگشتیم...

تو آگوست سه روز رفتیم هلند...یه شهری کنار دریا، تعداد کسایی که اونجا بودن راستش خیلی زیاد نبود...خیلی زیاد بودن کسایی که اومده بودن برای کلاسهای سرفینگ و اینا...کلاً سه روز همش راه رفتیم و بازم از این رستوران به اون رستوران و پنیر خوردیم و خریدیم و...کلاً خیلی خوب بود...هتلمون هم دقیقاً لب دریا بود و صبحانش هم خوب بود...بعضی وقتها وقتی آدم میره از این مسافرت های دو، سه روزه تو شهری که قبلاً نبوده خیلی میدوه از اینور به اونور که مثلاً همه جا رو ببینه یا حداقل حداکثر استفاده رو برای دیدن شهر تو این چند روز بکنه...منتها هلند و این شهری که ما رفته بودیم خوب فرق داشت...چیزی نداره این شهر، به جز دریا و ساحل...برای همین همش تو ساحل راه رفتیم و کلاً خسته کننده و همش بدو بدو نبود...

تو سپتامبر سه روز رفتیم بلژیک...روز اول بروکسل، روز دوم یه شهر خیلی قشنگی به اسم گنت و روز سوم یه شهر ساحلی به اسم اوست انده...بروکسل که مثل همیشس، شلوغ و پر رفت و آمد و آدم های زیاد و زنده...گنت خیلی مرکز شهرش قشنگ بود...ما هم یه شانس خوب داشتیم که هوا گرم بود...خیلی گرم! یعنی برای سپتامبر واقعاً خوب بود...هتلمون هم تو اون شهر کوچیک حیلی خوب بود...صاحب هتل دو تا برادر بودن...که خیلی هم مهربون و خوش برخورد بودن...هتل هم خیلی قشنگ و شیک بود...اونجا هم شب رفتیم یه رستوران خوب و صبحانه هم وافل خوردیم! کلاً نمیشه خوب بری بلژیک و وافل نخوری...!!! بعدشم رفتیم به سمت به سمت اون شهر ساحلی...راستش آقای ف. حالش خیلی خوب نبود..جوری که فکر کردم تو سفرهای بعدی بد نباشه که چیا با خودمون ببریم...!!! عصری یه چیزی خوردیم و رفتیم هتل و دیگه واقعاً هی هم از این هتل به اون هتل خسته بودیم...خوااااابیدیم! فردا صبح هم دنبال یه جایی میگشتیم که صبحانه بخوریم! نمیدونم چرا باز نبودن یا صبحانه نداشتن کلاً! بالاخره یه جا یه قهوه و یه کراسا خوردیم و رفتیم هتل و جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه...!

دیگه تو دسامبر هم که دوباره رفتیم ایران! گفتم اینو قبلاً؟ الان نگاه گردم دیدم خوب اینو تغریف کردم انگار!

سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 8:32

صفحه بندی