من عصبانیم! من خودم میدونم چقدر عصبانیم...و نمیدونم با این عصبانیت چه باید بکنم...
این که ندید گرفته بشه همه چی...این که بشه وظیفه من...این که اصلاً خوب مهم نیست...و من عصبانیم...این که هر وقت یه چیزی گفتم اینجوری بود که خوب اینا که گذشته و من چیکار کنم و بعد دوباره یه سال، دو سال، سه سال گذشت...و من حس کردم زندگیم داره تلف میشه...من دارم همش تظاهر میکنم...داریم تظاهر میکنیم...
این که یه سری چیزا برات بیمعنی میشه...اینکه خسته میشی...
خیلی خواسته بزرگی بود که دلم خواست زندگیمون رو با هم بساریم؟! خیلی خواسته بزرگی بود که دلم خواست با هم کار کنیم؟ با هم مثلاً خونه بخریم...با هم برای مسافرتمون بودجه بذاریم...
میدونم درس میخوندی...میدونم بیکار که نبودی که...میدونم...ولی چند سال؟! نه واقعا چند سال خوب؟نمیتونم بفهممت...خسته میشم به این سال ها فکر میکنم...به خدا خسته میشم...نمیشه یهو فراموش کرد که...
خودم هم نمیدونم چیکار کنم...از اینکه همه تا الان حس میکردن انگار وظیفمه...انگار همینه دیگه...کار خاصی نمیکنم که...بعد یهو یاد قضیه مزخرف حلقه نامزدی میوفتم که کلاً از ذهن و فکر و خیالم رفته بود و الان دارم این جسد ها رو میکشم از تو مغزم بیرون و هی هی بهشون فکر میکنم...و هی عصبانی تر میشم.....و خیلی بامزه به این فکر میکنم که اگه همه چی برعکس بود و من جای اون بودم و اون جای من...چی میشد اونوقت...
خیلی عصبانیم...از اینکه مامانش اوندفعه میگفت حالا تو در 5 سال آینده میخوای چیکار کنی؟! من که دارم کارمو میکنم خوب...از پسرت تو این نه سال گذشته پرسیدی پسرم برنامه ات چیه!؟
غر هامو زدم...برم به کارم برسم ذیگه!!! ![]()
ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 148