از شنبه که این خبر اومد بیرون...نمیتونم باور کنم...نمیتونم خودم رو بذارم جای حانواده هاشون...نمیتونم تصور کنم اون شب قبل از رفتنشون رو که چمدون هاشون رو بستن...شاید هم مثل من رفته بودن قبلش آجیل و گز خریده بودن؟ شاید مامانشون براشون نون سنگک و بربری تیکه کرده بوده که ببرن با خودشون...
بعد تاکسی گرفتن تا فرودگاه رفتن؟ یا با خانواده هاشون؟ از قسمت اول رد شدن...چمدونشون رو تحویل دادن...قبلش تو خونه هی چمدون رو وزن کردن...که وزنش مناسب باشه...بعد از چک پاسپورت و عوارض خروجی رد شدن...هنوز وقت داشتن تو اون کافه یه قهوه یا چیزی بحورن؟ یا زود رفتن طرف گیت؟ سمت راستی یا چپی؟ شاید هم هنوز وقت داشتن و رفتن پایین یه سیگار کشیدن؟! شاید هم رفتن اول طرف گیت و بعدش اونجا با خیال راحت یه قهوه خوردن...شاید وقتی که دیگه سوار هواپیما شدن و اون لحظه که هواپیما آروم بلند شده...یه نفس راحت کشیدن که خداروشکر...
من راستش از شنبه صبح یه غم و درد و خشم عجیبی وجودم رو گرفته...یه حس ناامیدی...یه حی بی اعتمادی...یه حس حیلی غرییه...
اگه پروار داخلی بود...همینطور میخواستن بگن مشکل فنی بوده تا آخر؟ سه روز! سه روز طول کشید! نمیتونم تصور کنم که حانواده هاشون چه حسی دارند...چجور تونستیم این خطای انسانی رو انجام بدیم...چجور تونستیم تمام آمریکایی و عراقی ها رو ار این نمایش که میخواستیم اجرا کنیم مطلع کنیم...بعد 176 نفر رو این وسط فدای این نمایش هیچ و پوچ و نشون دادان قدرت کنیم؟!!
من قلبم به درد اومده...من اگه ذره ای امید داشتم هم دیگه ندارم...من تو هیچ جا. هیچی ننوشتم...چون همیشه این بحث رو دیدم که تو که ایران نیستی...ولی اینجا کسی من رو نمیشناسه...درسته بیشتر از ده ساله که رفتم...درسته با کسی از این کشور ازدواج کردم...ولی من تمام ریشه ام اونجاس...من تمام خانواده ام اونجاس...من تمام بچگی و تمام خاطرات مدرسه و همه چیزم اونجاس...
من فقط از خدا میخوام که به خانواده هاشون صبر بده که یجوری بتونن با این غم و درد کنار بیان..
خیلی دلم پره...خیلی...
سال نوتون مبارك!...
ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 157