کلی نگاری...

خرید بک لینک

میشه یه حقیقتی رو اعتراف کنم؟ من راستش اصلاً نمیدونم مثلاً وقتی آقای ف. کار پیدا کنه اوضاع چجوریه؟ من راستش انگار عادت کردم به این وضع...انگار یه جوری حس میکنم خوب همینه ذیگه! همینجوری قراره زندگی ما پیش بره...حالا اصلاً ممکنه کسی تو زندگیش کار پیدا نکنه؟!

دیرور به مامانم یهو پریدم که چرا هی عکس من رو با این جو.جه ها میذاری...نکن مادر من! نکن! حالا هی ملت فکر میکنن...من دلم بچه میخواد ولی مثلاً بچه دار نمیشم یا مثلاً دارم در عشق بچه دار شدن میسوزم؟! نکن مادر من!

من راستش بواقع دلم بچه فکر کنم نمیخواد...البته احساس میکنم که با سابقه ای که من دارم و ما داریم این درست ترین تصمیم باشه...ولی فقط به این فکر میکنم که مثلاً ده سال دیگه چه حسی دارم...ولی راستش میترسم از اینکه بغداً یه روز با خودم بگم...داشتی راحت زندگیتو میکردی...شاید هم خیلی قشنگ باشه زندگی با بچه...

دو روزه شروع کردم به خوندن سوال های آیین نامه دوباره...یه مدت میخوندم و خوب بودم ها...بعد تعطیلی و مسافرت و اینا شد و پشتم باد خورد...هر چی که من هی این کار رو عقب بندازم...هی بدتر و بدتر میشه و گرون تر هم میشه بواقع...اگه اون تست چشم پزشکی از تاریخش بگذره...کل پروسه رو باید از اول شروع کنم و کلاً دردسری میشه دیگه...

ورزش رو هم که خیلی وقته نمیرم...یعنی واقعاً خیلی زمان زیادیه...یه دو سه بار با یکی از دوستای آقای ف. رفتیم...ولی همون یه چند بار...ولی خوب همچنان عصو هستم...کوتاه هم نمیام ها!

یه سال هم بیشتره فکر کنم...که فکر میکنم یه سگ بگیرم...ولی کلاً با قضیه موی سگ و ببری بگردونیش و اینا حس میکنم نمیتونم کنار بیام...

دیگه چه کار مفیدی میکنم یا بواقع نمیکنم؟!

سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 8:32

صفحه بندی