
ديروز تو محل كار جشن كريسمس بود...اُكى بود...ولى يخ زديم...چون تو پاركينگ بود و هوا هم كه سرده...ديگه بعدش هم اومدم خونه...غذا هم داشتيم از روز قبل...سالاد و اينااين هفته باز هم روزهايى بود كه رفتم تو دستشويى اداره و هِق هِق گريه كردم و بازم فكر كردم چه دنياى احمقانه اي شده...افسردگى شاخ و دم نداره دوستان! داريم ميرسيم به روزايى كه پارسال براى آخرين بار بابام رو ديدم و خداحافظى كه كرديم نميدونستم كه اين آخرين باره......
ادامه مطلب